شعر نو

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

شعر نو

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

بازی را تو بردی ازپیش باخته بودم

پنجشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۲۱ ق.ظ


بازی را تو بردی 

از پیش باخته بودم 

من پای چشمهایت 

مرگ را شناخته بودم 


از تیزی رفتنت 

غمگین شده دل من 

ای کاش نمی آمدی 

زخمی شده تن من


من پای رفتنم نیست 

جا مانده روی قلبم 

رفتن کار من نیست 

مثل خزان چه سردم


باید که میشنیدی 

خرد شدن غرورم 

به سادگی گذشتی 

طوفان شد وجودم 


به تاراج میبرد بغضم 

تمام هست و نیستم را

به یغما برده ای جانم

تمام تار و پودم را


بدون ماه من امشب 

چقدر سرد و نفسگیره 

نبود تو تو این شبها 

چقدر تاریک و دلگیره

۹۷/۰۹/۲۲
آرش ابراهیمی