شعر نو

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

شعر نو

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

من افتاده ام به کویت وباده ای در دست

پنجشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۱۸ ب.ظ


من افتاده ام به کویت وباده ای دردست

می گذری ومی کشی دستی براین خَست       (خست به معنای فرومایه)  

ندانستم که جهان درچه است وبرچه هست 

ازثمر ایام نیامد حتی یک کامی به لَست      (لست به معنای خوب ونیکو)

همه در هیچ بود و ما هیچ را همه میدیدیم

این قصه از اول برآمد وچو به آخر رسید رَست 

حکمت این گیتی نه تو دانستی ونه من مَست

جهان فانی بودُ همی تلاش کردیم تا آریم به شَست  (شست به معنای آگاه شدن)

ندانستیم چوسراب توهمی بیش نبودوبِجَست

فردا که به دستور ایزدبرخیزیم چوروز اَلست

اعمال خود بینیم و عمری که به تباهی شدپست

۹۷/۰۹/۲۲
آرش ابراهیمی