قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

پیراهن هیچ کس به اندازه ی تنهایی من نبود

پنجشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۳۶ ب.ظ


پیراهن هیچ کس 

به اندازه ی تنهایی من نبود 

تن عریان تنهایی من 

زیر سوز بی مهابای سکوت 

سیاه شد 

زخم های مرا هیچ مرهمی دوا نیست

 

ناگفته هایم را به کَس گفتن روانیست


کنج خلوت مرا 

تنها اشکهایم میشناسند

واز سردرون قلبم تنها قبله گاه وجودم باخبراست 

شبنم هایی از عمق جانگاه زخم هایم 

می رویند بی دلیل ومن محو صدایت

آری من زاییده ی این زمین‌بی اصل ونسب

و اَنیس حرف هایی پوسیده ام 

پشت تمام شعارهایم 

طبل هایی تو خالی خوابیده 

عشق تو ازپای انداخته مرا

آن نگهت  نابود کرده مرا

چشمانت لشکری را به اسارت

ولبانت عالمی را به تباهی کشانده

برای این تن تنها 

عبور تو برازنده تر از ماندن توست 


مرا میلی به طلوع نیست 

غروب شاعرانه تر است

۹۷/۰۹/۲۲
آرش ابراهیمی