شعر نو

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

شعر نو

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش


من مینوشتم با دلم 

از چشم تو ...

از آن نگاه مست تو 

بر دیگری بود ..

هورای تو ...

لبخند پر معنای تو....

 احساس پرمهتاب تو

اینبار فراموش میکنم 

از شهر تو کوچ میکنم 

دیگر نمی افتم به پات 

عشقم رو خاموش میکنم


این میتپد در قلب من 

خون نیست این خون دل است 

حرف های دیروز تورا 

هرگز فراموشم نشد 

قلبم شکست ...

حالم گرفت...

ماتم شدم‌...

چون اشکِ روآتش شدم

 رفتم  به فکر  ای ماه  من

هرگز روز من بی تو شب نشد

من مینویسم از تو با دل 

دل میدهی بر دیگری 

انصاف هست این 

بگو .....

این را بگو بی مهریت جرم نیست

گرجرم تویی 

مجرم منم

هدیه بِداهه میدهم 

تو خنده تحویل میدهی 

تو خود بداهه ی منی 

انصاف هست این 

بگو ....


باید که از چشم تو نا پیدا شوم 

تا در نگاه تو کمی پیدا شوم 

من میروم از شهر تو 

من میروم حتی اگر رسوا شوم

۹۷/۰۹/۲۴
آرش ابراهیمی