شعر نو

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

شعر نو

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

من تورا در رویا دیدم دست در دست خودم

چهارشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۱ ب.ظ


من تورا در رویا دیدم دست در دست خودم

بَه چه بارانی بود،بوی نمناک بهشت به مشامم می خورد،انعکاس سبز بودنت مرا مست می کرد،موج گیسوی تو پراز آب،من محو تو بودم،شال توخیس بود مثل رویای خودم،گفته بودم با خودت چتر بیار رویای من بارانی است ، خواب هم لج کرده بامن زود پرید،من هنوز سیر ندیدم تورا،باز هم توراگم کردم،بوی دریا می دادی،درنگاهت مهربانی موج میزد وصدایت مملو ازناگفته ها،قول بده باز بیایی ،قول بده باز بیایی ، اِی راز فاش نشدنی ،قرار ما همان سر جای همیشگیمان،آری همان جا، رویاهای گمشده.

۹۷/۰۹/۲۸
آرش ابراهیمی