قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

صدای خش خش برگ ها

سه شنبه, ۴ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۲۴ ب.ظ

صدای خش خش برگ ها
پر از حدیث کهنگی بود 
روایت های پوسیدن ها

پر از چشم انتظاری بود 
                       حکایت های دل بستن ها
در این بیشه انگار خدا
هوای گرگ ها را بیشتر دارد تا آهوها
دریدن ،شده روزمرگی مردم اینجا
همه با خود نقاب دارند ....
ودر پستو هاشان 
کرور کرور وجدان انبار کردند ...
همه اینجا حصاری دارند 
                           از پولاد ....
وهمه چیز را می خرند ..
عشق را ...
مهربانی را ...
شرف را...
عدالت را...
اینجا آدم ها را هم می خرند ...
ارزان ....
و ارزانتر نیز می فروشند.....
اینجا حیاء کالایی تجملی ست
مهربانی را در ویترین هایشان 
دکور گذاشته اند ....
آبادی را قسمت کرده اند ....
برای خودشان....
خوشبختی را گروگان گرفته اند
وآزادی را سال هاست گردن زده اند
می خواهم کورشوم تا نبینم این همه ظلم 
می خواهم از این شهر دور شوم تا ببینم گذر عمر...
۹۷/۱۰/۰۴
آرش ابراهیمی