قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

شمعم ولی بیخود نمی سوزم

سه شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۵۶ ب.ظ


شمعم ولی بیخود نمی سوزم 

بر پای هر نامرد نمی پوسم 

از رعشه ی باران و طوفان

شال و کلاهم را نمی پوشم

بیدم ولی با باد نمی لرزم

از غرش طوفان نمی ترسم

در راه عشق سر میدهم گاهی 

لیکن به یک لبخند نمی بازم

در گیتی یک بوریاست اموال منقولم     (بوریامنظور حصیری که درخانه می اندازند)

بر مال مردم چشم نمی دوزم

بازار چاپلوسی چقدر گرم است 

من دست نا مرد را نمی بوسم

این  بازار پر از رنگ است

من جامه ی هم رنگ نمی پوشم 

هرگونه که خواهند می زی انداما

من اینگونه زیستن را نمی خواهم

۹۷/۱۰/۱۱
آرش ابراهیمی