شعر نو

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

شعر نو

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

نباید دل می بستم به آن لبخندها

جمعه, ۱۴ دی ۱۳۹۷، ۰۱:۱۶ ق.ظ

نبایددل می بستم به آن لبخندها

نشایدکه میشد منزلم‌  آن زجرها

ساده بودم وخام ،نداشتم غم ها

درآسمان سِیرمیکردم و آن ابرها

در زمین بودی و میرقصیدی باحرف ها

درنهان بودی و می شکستی آن قلب ها

در خیال من نبود جز عشقت فکردگردرسر

تنها تو بودی و من و خیال و آن سروها 

تو که این را دیدی، ای دوست چرا خندیدی 

نگفتی که میگیرد دامنت را یک روز  این  زخم ها

توبه کن و زین پس آزاد زی باسری بلند ودلی خوش

نباید اسیر این وآن شوی فکروحدیث وآن شرم ها


۹۷/۱۰/۱۴
آرش ابراهیمی