قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش


دارم میخونم از روزای سردم 

که دستاتو نداشتم توی دستم

تموم لحظه هاسپری شدباگلایه 

همه ی  حرفا گفته شد با کنایه

نگو تقصیر کی بود من شکستم

 کی بود گفت تا آخرش هستم

تو اون روزا، منو بارون و حرفام 

صدای ناودون و صدای اشکام 

منو تنهایی و غربت کوچه 

نبودی بی تو خالی بود دنیام 

دوباره پای خندت وا شده تو روزگارم 

دوباره اسمتو که میشنوم چه بی قرارم

گذشته فصل سرد رابطه ها 

باید وداع کنیم با فاصله ها

میخوام دیگه طلوع نگاتو ببینم

کاش دیگه غروب چشماتونبینم 

نمیخوام که فقط عکساتو ببینم 

میخوام عشقُ از رو لبات بچینم 

میخوام یادم بره اما حست مثل رویاست

چقدر آشناست

چقدر دوری ازمن 

چقدر چشمای تو بی پرواست  

چقدر آشوب دلت تنهاست 

به همین زودی بردی از یادمنو 

منی که یه روز دنیات بودم 

تو را از اول نباید میدیدم 

در آن مکان ودرآن ساعت 

اما 

دوباره پای خندت وا شده تو روزگارم 

دوباره اسمتوکه میشنوم چه بی قرارم

۹۷/۱۰/۱۶
آرش ابراهیمی