شعر نو

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

شعر نو

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش


سلام امیدوارم حالت خوب باشه هر جا که هستی و هرکاری که میکنی ،میدونم که همدیگرو ندیدیم و مدتیه باهم دیگه صحبت نکردیم ،ولی میخوام بدونی،اخیراً خیلی فکر میکردم ،میخوام بدونی که دلم برات تنگ شده ،نه از اتفاقایی که بینمون افتاده پشیمونم یا نه میخوام دوباره ببینمت،فقط دلم برات تنگ شده ،خیلی تنگ ،تنگ تر ازهمیشه ،این خیلی عجیبه برام کسی که فکر میکردم بیشتر از خودم میشناسمش،الان برام، کاملاً یه فرده غریبه است،برام عجیبه که خیلی وقتا تمام روزم رو بدون فکر کردن به تو میگذرونم ،تویی که یه روزی زندگی من بودی ،روزگارم خوب نیست تکه نان که هیچ امیدی هم ندارم ،بیشتروقت ها به خودم اجازه میدم فراموشت کنم چون اینجوری برام آسون تر و راحت تره،ولی ناگهان یه چیزی ازت پیدا میکنم ،یه عکس،یه هدیه،یاحتی دیدن ناخودآگاه پروفایلت وقتی که میخوام بخوابم یا حرفای احمقانه ی بی سروته که عادت داشتیم بهم بزنیم ،وزن اون چیزایی که از دست دادیم وخاطره های هرچند کوتاه اما فراموش نشدنی که باهم ساختیم  داره روم سنگینی میکنه ،یه بخشی از وجودم میخواد دوباره ببینتت،بی دلیل ساعت ها بهت خیره بشه که دوباره بغلت کنه ،دوباره ببوستت و...ولی وقتی به عقب برمیگردم ونگاه میکنم تموم اون احساسات به یک مشت تفکرات پوچ وتو خالی تبدیل شدن،یادم میاد که عشق همیشه اون چیزی نیست که به نظر میاد،فقط خیلی آسونه که بشه فراموشش کرد،ولی اینا همش پشیمونی نیست،ما برای تموم کردن رابطه دلیل داشتیم واینو بدون که مثل قبل برام عزیزی و دوست دارم ،آرزو داشتم که باتو باشم ،چه الان وچه همیشه،اما برای گفتن این حرف ها هم خیلی دیر شده،  در نقطه آغاز ماهیچ دلیلی نداشتیم که عاشق بشیم ،ولی خب شدیم واین هم خاصیت عشقه که ناگهانی وبدون دلیل سروکله اش پیدا میشه درست مثل حس من به تو ،دلیل ها آخر اومدن ،وهرچیزی که درمورد اون دلیل ها با عقل جور در میومد، واین خوبه،این یعنی یه روزی یه روزگاری کسی رو پیدا میکنم که نیازی نیست باهاش خداحافظی کنم،یا دیگه دلیلی نداره که خودمو بهش اثبات کنم،ولی یه بخشی از وجودم دوست داشتن کسی رو ازدست داده که اگه برگرده دوباره عاشقش میشم ،همه ی چیزایی که گفتم همش همین بود که امیدوارم همه چی عالی باشه وبه آرزوها وخواسته هایی که داری برسی وساز زندگی مطابق میلت نواخته بشه وهمیشه بخندی ،امیدوارم کسی رو پیدا کرده باشی که مثل من دوستت داشته باشه وهر کاریو بکنه که من در حقت کوتاهی کردم وعشقی رو پیداکنی که عشق ما نتونست باشه،هیچ وقت پیش خودت فکر نکن که من ترکت کردم تو چیزی از زندگی من نمیدونی تو فقط چهره ام را دیدی نه سرگذشتم را،منم برای ترک کردن دلیل داشتم ،چون احساس کردم شاید نتونم اونی باشم که تو توی ذهنت از من ساختی ،ترسیدم که نتونم خوشبختت کنم وبه آرزوهات برسونم وشرمنده ی احساست نسبت به خودم بشم ،ولی توبه شکل عجیبی اطمینان داشتی من همانم که سوار بر اسب سفید تو را از این تاریکی می رهانم و به شهر عشق میبرم، میخوام بدونی یه بخش کوچیکی از من امیدواره که هنوز یادش باشه اون لبخندهای معصومانه و اون چهره ی ماهتو،ودر آخر میخوام بگم که تو هم دلت برام تنگ شده یانه.

۹۷/۱۰/۲۱
آرش ابراهیمی