قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

قصه ی ما به سر رسید اما از سر نگذشت

دوشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۸، ۰۱:۴۷ ب.ظ


قصه ی ما به سر رسید امااز سر نگُذشت

چون هر چه از سر گذشت شد سرگذشت

اما تو هر سال تکرار می شوی 

هرسال پرفروغ ترازسال پیش

درمیان عاشقان وزائران هرسال غوغا می کنی

درمیان کبریا یک تنه بلوا می کنی

می بری دلم را به حوالی کربلا

وقتی این گونه  نجوا می کنی

مادرم مرا به عشقت  زاده  است 

شیرم داده وحسین،نامم نهاده است

ما از شما درس غیرت گرفته ایم

از عباس درس شهادت گرفته ایم

حتی از علی تان اصغر با لبی تشنه

درس فداشدن و همت گرفته ایم

استقامت همه به کنار ولی ازخواهرتان زینب

درس آزادگی و شهامت گرفته ایم

همانند زهیر راهی کارزار می شویم

همانند وهب درس ایثار و شوکت گرفته ایم

تعجب نمیکنم که حر چرا لحظه ی آخر بهشتی شد

وقتی عشق ارباب را به امانت گرفته ایم

دراین راه به جز زیبایی ندیدم 

دراین واقعه به جزعشق نچیدم

آمده ام به میدان که به جهان برسد پیامم

آمده ام به میدان که با افتخار بگویم 

امیری حسین ونعم الامیر

۹۸/۰۳/۰۶
آرش ابراهیمی