قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

به هیچ حرفی نیاز نیست برای شکستن

سه شنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۸، ۱۲:۴۸ ق.ظ

به هیچ حرفی نیاز نیست 
 برای شکستن 
سکوت که کنی کافیست گاهی 
چقدر آزار می دهد 
این ترس مستولی 
 پای سست رابطه را 

حتی  گلایه را 
گرفته از من ... 
چقدر آزار می دهند
حرف هایی که باید بهای این ترس را بدهند 
و در جای خودشان مجالی برای ابرازشان نباشد
سکوت با تمام تلخی اش 
ساحلی امن برای قلب زخمی من است 
من احاطه شدم از مِهرت
و زمان برای روز های تبعید ایستاده است
و این سکون مرا ،ذره ذره می خشکاند 

در جستجوی خویشتنم 
غروب نشانه ی خوبی 
بر این باور است 
که من هنوز هم نفس میکشم

شب که فرا می رسد  

چراغ های خاموش خانه ها 

خیابان های روشن بی عابر 

وپارک هایی که غرق سکوت اند 

با مهمان همیشگی شان 

همان کسانی که نه قرص نانی برای خوردن دارند

ونه بالشی برای زیر سر

و دوباره می رسیم به..

انسان های کوکی  که همانند اسباب بازی غرق در خواب اند

بردگان تکنولوژی  

آینده خود را در فردا می بینند

سکوت معنا دار بره ها 

گرگ ها را به تفکر وا می دارد

امان از این همه ظلم 

امان از این همه جرم

نه فریاد رسی

نه کَسی 

کیست که ما را یاری کند 

ما گم شدگان برگی از تاریخیم

آیا تاریخ از ما خواهد نوشت 

آری یا خیر‌...

شک ندارم آیندگان برای مظلومیتمان خون خواهند گریست

و روده بر ازخنده ی  حماقت هایمان خواهند شد

ومن هر روز در آینه چهره ی فردی ناشناس را می بینم 

شبیه من است اما فکر نمی کنم که من باشم 

چند گاهی است دلم برای خودم تنگ شده 

سکون ما به سکوت کشانده فردا را 

نگاه های  مبهوت وار برای معجزه

و خدایی که در این نزدیکی است

آیا صدایمان را می شنود

آری یاخیر..
کوچه های متروکه

وماهی که گویی در آسمان به ماتم نشسته 

نتابیدن ماه همه جا را پر از ظلمت کرده 

واین برای من

تداعی گر شهر مردگانِ  قصه هاست

هوا هم گویی گلایه می کند 

گلوله های ریز برف 

تیک تیک ثانیه ها

 حال نامعلوم 

خش خش برگ ها با ساز باد
و صدای قدم هایی بی هدف 
اینگونه زوال احساس مرا 
به رخ می کشد 

نگاه های یخی  
چشم های کدر 
و زوزه های مرگ 
نفیر نابودی مرا جرس می زند 

در غربت این شهر 
تنهاییم هیچ 
پنهان کردن این بغض سمج 
میان خنده های آدم ها
استخوانم را خرد کرد 
با بالهای زخمی 
آسمان فقط یک آرزوست 

آری من به پایان شکفتنم نزدیکم 

من به پایان شکفتنم....

 

۹۸/۰۶/۰۵
آرش ابراهیمی