قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش


تو باشی غم کارش ساخته اس

غرور از پیش باخته اس 

همه حرفا قشنگ میشه 

تو باشی زندگی ساده اس


چه طوفانی بپا میشه

میرقصه لای موهات باد 

میشینه خنده رو لبهات

مگه میری دیگه  از یاد


خیالم پر میشه ازتو 

میشم من غرق رویام 

حواسم پرت ؛ نمیدونم 

که من مردم یا تو دنیام


یکم دستامو باور کن 

ببین زخمه همه حرفام 

نرو با تو چقدر خوبم 

تو باشی من چه بی پروام 


چیکار کردی تو با این شهر 

که هر جاش پامو میزارم 

یه یادی از تو اونجا هست 

از این شهر بی تو بیزارم 


تو باشی غم دیگه خسته اس 

جدایی دست و پا بسته اس

دیگه جایی واسه بغض نیست

به قلبت قلب من بسته اس

آرش ابراهیمی
۰۲ آذر ۹۷ ، ۲۲:۱۵ ۱ نظر