قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش


پیراهن هیچ کس 

به اندازه ی تنهایی من نبود 

تن عریان تنهایی من 

زیر سوز بی مهابای سکوت 

سیاه شد 

زخم های مرا هیچ مرهمی دوا نیست

 

ناگفته هایم را به کَس گفتن روانیست


کنج خلوت مرا 

تنها اشکهایم میشناسند

واز سردرون قلبم تنها قبله گاه وجودم باخبراست 

شبنم هایی از عمق جانگاه زخم هایم 

می رویند بی دلیل ومن محو صدایت

آری من زاییده ی این زمین‌بی اصل ونسب

و اَنیس حرف هایی پوسیده ام 

پشت تمام شعارهایم 

طبل هایی تو خالی خوابیده 

عشق تو ازپای انداخته مرا

آن نگهت  نابود کرده مرا

چشمانت لشکری را به اسارت

ولبانت عالمی را به تباهی کشانده

برای این تن تنها 

عبور تو برازنده تر از ماندن توست 


مرا میلی به طلوع نیست 

غروب شاعرانه تر است

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۴:۳۶


از اون روزی که تو رفتی 

چقدر خوابم بهم ریخته 

همش کابوس میبینم 

چشام یکریز به در دوخته 


دیگه هیچی مثل قبل نیس 

داره نابود میشه رویام 

نه دلی دارم واسه رفتن 

نه جونی مونده تو پاهام 


چقدر آسونه دل کندن 

تو که میگفتی دنیاتم 

کجا رفت اون همه احساس

هنوزم فکر حرفاتم 


دیگه خواب از سرم  رفته 

خوره افتاده به جونم 

واست مثل قدیم نیستم 

نپرس از این دله خونم 


چقدر اینجا هوا سرده 

همه حرفاشون از درده


کسی اینجا که عاشق نیست 

واسه تو هیچکی لایق نیست 


از اون روزی که تو رفتی 

چقدر خوابم بهم ریخته 

همش کابوس می بینم 

 که دله یکی باهاته

همش خواب میبینم

که خنده رو لب هاته 

بیدارمیشم ولی میبینم نیستی

 اما چشام یکریز به در دوخته 

که باز برگردی تو به این خونه

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۴:۰۳


من زاده ی ناکجا آباد

بزرگ شده با غروری نابجا

با آرزوهای محال 

وهدفی پوچم

قدم درمسیری بی انتها 

از مبداءای نامعلوم 

به مقصدی ناشناخته

گذاشته ام 

اما اگر تو باشی 

همه ی این ناشناخته ها شناخته

وهمه ی این نامعلوم ها معلوم خواهد شد

تازه خواهم یافت که زاده ی کجا هستم

وپای در چه مسیری می نهم

هدفم می شوی و مرا به آرزوهایم می رسانی 

ازت می خواهم باشی اما اگر نمی خواهی

بگذار به سفرم به ناکجا آباد با همسفرم تنهایی ادامه دهم.

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۰:۰۳

ای عشق گمشده ی من می دانم یک روز بالاخره خواهی رسید

اما نمی دانم تورا خواهم دید یانه

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۰۸:۴۱


بازی را تو بردی 

از پیش باخته بودم 

من پای چشمهایت 

مرگ را شناخته بودم 


از تیزی رفتنت 

غمگین شده دل من 

ای کاش نمی آمدی 

زخمی شده تن من


من پای رفتنم نیست 

جا مانده روی قلبم 

رفتن کار من نیست 

مثل خزان چه سردم


باید که میشنیدی 

خرد شدن غرورم 

به سادگی گذشتی 

طوفان شد وجودم 


به تاراج میبرد بغضم 

تمام هست و نیستم را

به یغما برده ای جانم

تمام تار و پودم را


بدون ماه من امشب 

چقدر سرد و نفسگیره 

نبود تو تو این شبها 

چقدر تاریک و دلگیره

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۰۰:۲۱


شاید این آخرین باره 

میبینم روی ماه تو 

شاید این آخرین باره 

که میگیرم من دستاتو

واسم این مرگ نزدیکه 

زندگی بی تو غمگینه

چقدر قلب تو تاریکه

میان بودن و رفتن 

فقط یک خط باریکه 

همیشه یاد حرفاتم

که گفتی تو بمون بامن

نمیدونستم که به این زودی

میری تو با غم از یادم

تموم شهر میدونن 

همه شعرامو میخونن

همه میگن که من رد دادم 

نمیدونن که دادی توبربادم

حواس من سخت به چشمات بود 

حواس تو اماراحت به حرفات بود 

نفهمیدم که چی میگی تو

چشام مبهوت لبهات بود 

قسم خوردم که‌ بی تو ‌ میمیرم 

بهت گفتم که از خونه من میرم

از هر چی عشقه دلگیرم 

با یک قلب ترک خورده 

دارم از زندگیت میرم

به پایان آمد قصه ی ما اما

حکایت ها همچنان باقیست

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۱


به تو که رسیدم 

حرف هایم همه گم شد 

چشمهایم را زمین دوخت

شعر هایم همه ریخت

از میان واژه ها 

اسم تو ماند فقط در یادم

خوب یادم نیست آسمان صاف بود یا ابری

بین ما عطر تو پیچید و حواسم را برد


بر سر بغض من همه شرط می بستند 

من قدم هایم کمی میلرزید 

ولی اندازه ی تصمیم تو محکم بودم 


من همانی بودم 

زیر شلاق بی احساسیت 

تاب آوردم ....

خاطراتت در جیبم ...

خنده هایت را قاب کردم ...

و گذشتم از این آبادی

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۹:۵۵


نگاهی از حسادت سوی ماشد

حکایت های دل ها برملا شد

ببین یک عشق ساده بین ما بود

چه هاکردم،چه ها کردی،چه هاشد

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۶:۰۵


درآرزوی خوابم وبیدار می شوم 

درحسرت جوانه زدن خارمی شوم

گاهی شبیه ثانیه بی صبرو بی قرار

روزی هزار مرتبه تکرار می شوم

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۵:۵۵


نباشی سخت دلگیرم 

نباشی زود میمیرم 

نفسهام بند چشماته

به چشمهای تو بد گیرم


نگو عادی میشه واسم 

بری من آس و پاسم 

نگی بهت نگفتم 

دارم بد جور میبازم 


چطور خام هوسهات شد 

یه بازیچه تو دستات شد 

چه قلب ساده ای داشتم

اونم پاگیر حرفات شد 


چرا اینقدر تو بی رحمی 

نگات سرد و دلت سنگی 

حواست نیست جلوت کیه 

با کی داری تو میجنگی 



پر از شور هیاهو بود 

هوایی که با تو داشتم 

چقدر جای تو خالیه

چه دنیایی با تو داشتم 


میزارم پای دلتنگی 

تموم خستگی هامو  

میزارم کنج این خونه 

همه دلبستگی ها مو


با این بغض نفسگیرم 

از این کوچه دارم میرم 

چقدر دلشوره دارم من 

شاید این بوده تقدیرم 


تو آخر بردی بازی رو 

تموم کن صحنه سازی رو 

بهم حکم ابد دادن 

خریدی خوب قاضی رو

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۵:۰۹