قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

قلمروی بهشت

برخیز ومخور غم جهان گذران بنشین ودمی به شادمانی گذران چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

ای عشق گمشده ی من می دانم یک روز بالاخره خواهی رسید

اما نمی دانم تورا خواهم دید یانه

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۰۸:۴۱


بازی را تو بردی 

از پیش باخته بودم 

من پای چشمهایت 

مرگ را شناخته بودم 


از تیزی رفتنت 

غمگین شده دل من 

ای کاش نمی آمدی 

زخمی شده تن من


من پای رفتنم نیست 

جا مانده روی قلبم 

رفتن کار من نیست 

مثل خزان چه سردم


باید که میشنیدی 

خرد شدن غرورم 

به سادگی گذشتی 

طوفان شد وجودم 


به تاراج میبرد بغضم 

تمام هست و نیستم را

به یغما برده ای جانم

تمام تار و پودم را


بدون ماه من امشب 

چقدر سرد و نفسگیره 

نبود تو تو این شبها 

چقدر تاریک و دلگیره

آرش ابراهیمی
۲۲ آذر ۹۷ ، ۰۰:۲۱


شاید این آخرین باره 

میبینم روی ماه تو 

شاید این آخرین باره 

که میگیرم من دستاتو

واسم این مرگ نزدیکه 

زندگی بی تو غمگینه

چقدر قلب تو تاریکه

میان بودن و رفتن 

فقط یک خط باریکه 

همیشه یاد حرفاتم

که گفتی تو بمون بامن

نمیدونستم که به این زودی

میری تو با غم از یادم

تموم شهر میدونن 

همه شعرامو میخونن

همه میگن که من رد دادم 

نمیدونن که دادی توبربادم

حواس من سخت به چشمات بود 

حواس تو اماراحت به حرفات بود 

نفهمیدم که چی میگی تو

چشام مبهوت لبهات بود 

قسم خوردم که‌ بی تو ‌ میمیرم 

بهت گفتم که از خونه من میرم

از هر چی عشقه دلگیرم 

با یک قلب ترک خورده 

دارم از زندگیت میرم

به پایان آمد قصه ی ما اما

حکایت ها همچنان باقیست

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۱


به تو که رسیدم 

حرف هایم همه گم شد 

چشمهایم را زمین دوخت

شعر هایم همه ریخت

از میان واژه ها 

اسم تو ماند فقط در یادم

خوب یادم نیست آسمان صاف بود یا ابری

بین ما عطر تو پیچید و حواسم را برد


بر سر بغض من همه شرط می بستند 

من قدم هایم کمی میلرزید 

ولی اندازه ی تصمیم تو محکم بودم 


من همانی بودم 

زیر شلاق بی احساسیت 

تاب آوردم ....

خاطراتت در جیبم ...

خنده هایت را قاب کردم ...

و گذشتم از این آبادی

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۹:۵۵


نگاهی از حسادت سوی ماشد

حکایت های دل ها برملا شد

ببین یک عشق ساده بین ما بود

چه هاکردم،چه ها کردی،چه هاشد

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۶:۰۵


درآرزوی خوابم وبیدار می شوم 

درحسرت جوانه زدن خارمی شوم

گاهی شبیه ثانیه بی صبرو بی قرار

روزی هزار مرتبه تکرار می شوم

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۵:۵۵


نباشی سخت دلگیرم 

نباشی زود میمیرم 

نفسهام بند چشماته

به چشمهای تو بد گیرم


نگو عادی میشه واسم 

بری من آس و پاسم 

نگی بهت نگفتم 

دارم بد جور میبازم 


چطور خام هوسهات شد 

یه بازیچه تو دستات شد 

چه قلب ساده ای داشتم

اونم پاگیر حرفات شد 


چرا اینقدر تو بی رحمی 

نگات سرد و دلت سنگی 

حواست نیست جلوت کیه 

با کی داری تو میجنگی 



پر از شور هیاهو بود 

هوایی که با تو داشتم 

چقدر جای تو خالیه

چه دنیایی با تو داشتم 


میزارم پای دلتنگی 

تموم خستگی هامو  

میزارم کنج این خونه 

همه دلبستگی ها مو


با این بغض نفسگیرم 

از این کوچه دارم میرم 

چقدر دلشوره دارم من 

شاید این بوده تقدیرم 


تو آخر بردی بازی رو 

تموم کن صحنه سازی رو 

بهم حکم ابد دادن 

خریدی خوب قاضی رو

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۵:۰۹


باران حدیث تکراریه 

پرسه های بی هدفم 

باران تداعی خاطره های خیسم 

و اشک های در استتار و پنهانی 


من مظهر سرود های یخی 

و لرز های خیس زمستانم 

تو را با من چه کار است 

ای هجای بهاران

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۰۹:۳۷


بار اول که دیدمت چنان بی مقدمه زیبا بودی که چندروز بعد در شلوغی خیابان و همهمه ی خانه و هیاهو باران یادم افتاد باید عاشقت میشدم.

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۰۹:۲۹


یکم احساس سر خورده 

یکم بغض گره کرده 

یه حس سرد تنهایی 

و چشمهایی که می دزدند 

خواب را از من 


یه کوه انباشت دلتنگی 

یه عالم حرف نا گفته 

تلاش هایی وامانده 

تمام حال و احوالم 

در این شبهای بارانی 


چرا دشوار شدی با من 

چرا اینگونه من دورم 

حواست نیست اصلا 

چقدر رنجور شده حالم 


یکم احساس خرجم کن 

دلم پیشه دلت گیره 

نگیر از من اون نگاهت رو 

از این کارات دلم داره میمیره

واسه ی خواستن تو 

همین الان هم دیره

آرش ابراهیمی
۲۱ آذر ۹۷ ، ۰۹:۲۲